X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 29 فروردین 1390 @ 17:22

furlمورچه ...

ساعت 8 صبح  بعد از گذراندن سوزش انگشت برا اثر فوضولی و سر در قابلمه کردن  دیشب بیدار شدیم و پس از انجام مراسمات اولیه عزم کردیم بر صبحانه خوردن

جایتان خالی آی خوردیم و خوردیم هرچی دم دستمان آمد از نان بگیر بروووووووووووو تا خود سفره 

بعداز خوش خدمتی بر شکم بزرگوار یک لیوان چای ریخته و آمدیم سمت کامپیوترمان تا ببینیم طی این چند ساعت در این یکی دیار چه گذشته است که در راه به تکه شکلاتی برخوردیم و حیفمان آمد سر راه بماند با خود آوردیم 

شکلاتم از اون شکلاتا بود که دیده ندیده میخوای بخوریش  

بازش کردیم و مشغول حسابرسی به حسابهایش شدیم که در این حین مادر از حیاط با صدای مهربانی مرا خواندند و ما هم چای وشکلات را باهم گذاشتیم و رفتیم.

نگو ما به آنور این شکلات نامرد هم به اینور 

شکلات افتاد زمین و مورچه های عزیزتر از جان هم که در کفششان عروسی به پا شده است

حالا  ندو کی بدو سمت این شیرین زبان بسته! 

ماهم پس از انجام اوامر مادر گرام بازگشتیم و از آنجایی حافظه ایی داریم قد همین مورچه ها یادمان رفت که عزیزجان داشتی شکلات میخوردی ها ،دیدیم برا صرف چای نیاز به یک چیز شیرین داریم  رفتیم و قندان را آوردیم از آنجایی هم که روی میز به علت تردد رفت و آمد جایی پیدا نمیشود بعد از برداشتن قند آن را هم مسافر زمین کردیم و بیخبر از همجا مشغول کار خودمان شدیم. 

چشمتان روز بد نبیند این کارتون تام و جری را دیده اید که مورچه ها از درخت بالا میروند درخت تکان میخورد یکهو ماهم احساس کردیم پایمان دارد تکان میخورد (منظور همان احساس خارش میباشد) 

در یک نگاه سیلی عظیمی از قشر زحمت کش مورچه را دیدیم که داشتند از پای ما بالا می آمدند 

و قندانو بیچاره شکلات در راه مانده که آماج حمله این جماعت همیشه در صحنه شده بودند ماهم قندان و شکلات را برداشته وبدو یه سمت آشپزخانه که مادر ببینید اینجا چه خبر است و مادر هم با دیدن صحنه با انبوهی از مواد مورچه کش به سمت اتاق حمله اورده و آنها را در دم نابود نمودند و کلی حرف که تا کی اینچنین سربه هوایی و بیخیالی .... 

جاتون خالی الان حس میکنم یه چی داره بازم از پام بالا میره ....

این هم نمایی از قندان تصرف شده توسط لشکر مورچه ها 

اون دوتا چوب کبریت سوخته هم وسیله بنده برای سرنگونی این مورچه های عزیز بود ....