بازگشت ...

بازگشت ...

ben ozledim galiba seni
بازگشت ...

بازگشت ...

ben ozledim galiba seni

۸ شهریور ۱۳۹۰

امروزو برای همیشه اینجا ثبت میکنم

روزی پر از شوکهای بزرگ برا من


بعضیا خوب و بعضیا خوشم نیومد

ولی خدایای خوب و مهربون خودم شکرت

خیلی ماهی

آی چه بده دوست داشتن آدم لو بره

کلی خجالت اینا میکشی !!


باور کن  فقط به فکرتم همین

بلــــــــــــــــــــــــــه!

خیلی ضایع اس وقتی میگم میدونم که با ایدی آن میشی

دیگه بعد اون آن نشی

 این یعنی چی دادا!! ؟ یعنی اینکه بلـــــــــــــــــــــــــه دیگه!!!

دل من حتی ارزش ۱۵۰هزار تومانم نداشت که به این راحتی شیکستی!!!

قهوه...

آدم به گیجی و سربه هوایی من وجود نداره باور کن


قهوه ترک درست کردم گذاشتم کف کنه یادم رفته مونده همونجا و جوشیده


منم دارم برا خودم اس بازی میکنم آی دختر چرا انقد گیجی تو آخه!!!


یهو صدای مامان دراومد فاطمه چیو سوزندی؟!

من : هیچی مامان چیزی رو گاز نیس


منه خودم: وای قهوه جوشید بله بوشم داره میاد!!


پاشو برو جمع کن مامانت ببینه  میکشتت پاشو برووو میگم!!

اینو برام ایمیل کردن به نظرم باحال بود گفتم بزارم اینجا




Hi
How can you "SM_LE" Without "I"? How can you be "F_NE" without "I"? How can you "W_SH" Without "I"? How can you be "FR_END" without"I"? "I" am very important! *But this 'I' can never achieve S_CCESS without 'U' and that makes 'you' more important than 'I

عشق بچگی...!

این پست باید دیشب نوشته میشد ولی به تاخیر افتاد!


دیروز رفتم کوچه ای که ۱۳ سال پیش از اونجا رفتیم!

یعنی زمانی که ۱۲ سالم بود ! راهم افتاد خودم قصد رفتن نداشتم

از کوچه داشتم میومدمو به خونه ها نیگا میکردم!

این کوچه برا من یاد بچگیم یاد بابام زنده میکنه!


رسیدم به یه خونه ای که روبروی خونه قبلی ما بود و هست و هنوزم آدماش همونجان


 یادم افتاد!! علی!! یعنی الان کجاس؟

پنجره اتاقش مثل اون موقعا باز بود!! دلم میخواس دوباره سرشو از پنجره بیاره بیرون و بگه وایسا میام!!


دیگه دم در خونه دوچرخه ای نبود  و علیی نبود که صب تا شب سوار دوچرخه کنه یا ببره کلاس نقاشی و بعدم بیاد دنبالم !!

همسن بودیم ۴ماه ازم بزرگتر بود تو عالم بچگی احساس مردی میکرد ! همیشه حواسش بهم بود نمیذاشت با اون دختره همسایه حسود بازی کنم!!

نمیذاشت سوار دوچرخه شم شاید الانی که هنوزم دوچرخه سواری بلد نیستم بخاطره اونه! دوسش داشتم دوسم داشت!

چه روزایی داشتیم از مدرسه راهشو کج میکرد منم دوس داشتم ببینمش!

اون درس خون بود و من شیطون! من توپ بازی میکردمو اون مشق می نوشت! برعکس هم بودیم ولی دوستای خوبی بودیم!


چقد دوس دارم برگردم به اون روزا!! ببینمش و ازش جدا نشم


چند وقت بعد از اون موقعی که از اون محله رفتیم دیدمش عید بود کت و شلوار پوشیده بود و تو عالم بچگی و فراموشی

منم فراموشش کرده بودم!!

هیچ وقتم از داداش نپرسیدم که چی شده و کجاس! خجالت میکشیدم که کسی بدونه هنوز بهش فک میکنم!

دوسال پیشم دیدمش  تو مغازه نشسته بودم پشت کامپیوتر!

دیدم یه زنو شوهر جوون اومدن تو سرمو بلند که کردم زنه بهم سلام کرد جواب دادمو سرمو انداختم پایین !! ولی برق گرفت منو دوباره نیگا کردم بله خودش بود !

فک کنم اونم منو شناخت چون برا چند دقیقه زوم کردیم همون قیافه بود فقط بزرگ شده بود و قد کشیده بود!


تمامی مدتی که داشتن خرید میکردن و با پسر دایی حرف میزدم ناخواسته نمی تونستم نیگامو ازش بکشم اونم نیگا میکرد نمیدونم چی بود ولی اونم شاید مثل من رفت تو دنیایی بچگی!!


شاید برا همه این اتفاقا افتاده همه مثل من یه عشق دوران بچگی داشتن!

ولی اون روزا شادترین روزای زندگیم بود کاش همون عشق میموند تا تو بزرگی طمع شکست تجربه نمیکردم!