بازگشت ...

بازگشت ...

ben ozledim galiba seni
بازگشت ...

بازگشت ...

ben ozledim galiba seni

پیراهن صورتی

گیر دادم به آهنگ احمد آزاد: پیرهن صورتی دل منو بردی


اصلا و ابدا اهل فیلم و سریال نیستم مگر اینکه در راستای اهدافم باشه

حالا هدف چیه تقویت شنیداری در زبان چینی!!!

خوب یه فیلم پیدا کردم از این افسانه طوریای چینی به اسم : لحظه ای برای ابدیت!

تااا قسمت بیست خیلی خوب نشستم و نگاه کردم و خوب شنیداری هم کلماتی که بلد بودم خوب میشنیدم ( برای خودم)

امااا از اونجایی که من هیچ وقت حوصله این قرتی بازیارو ندارم یهویی زدم قسمت آخر ببینم چی میشه!!

آخرشو که دیدم خیالم راحت شد گفتم خوب ببندم برم دنبال کارم! یهو عذاب وجدان اومد سراغم که:

" تو مگه برای فیلمش داشتی نیگا میکردی!!! "

تصمیم گرفتم دوباره از قسمت بیست ادامه بدم


پ ن : من از ساعت شش بیدار بودم که کار یکی از مقالات تموم کنم!! که تا الان دو صفحه بیشتر نشده! من مقصر نیستم برق نبود!!

چیه دلم میخواد بهونه بیارم!!

تکنولوجیا

خوب امروز من به تعمیر پرینتر و سیستم مغازه پسردایی مامانم گذشت


دیشب اومد و گفت پرینتر مغازه من کار نمیکنه خیلی هم تلاش کردیم درست نشد!

منم از اونجایی کلا نمیشه نشد نمیتونم تو کتم نمیره! گغتم غلط کرده خودم میام درسش میکنم

صبح بلند شدم لپ تاپمو زدم زیر بغلم و رفتم

یه دوساعتی هر کاری که ممکن بود کردم و نشد

سیستم خودمو وصل کردم و شد!

ولی رو اون سیستم هیچ جوره جواب نمیداد! به این نتیجه رسیدم که قدیمیه و نمیشه!

نامیدانه رفتم آخرین کمک بگیرم از هوش مصنوعی جمینای جدیده همون فلش لایت و پرسیدم که اینجور شده و نمیشه!

چند تا سوال و جواب و آخر سر پرسید ویندوز اورجینال هست یا نه!

خوب طبیعتا تو ایران سخت گیر میاد اورجینال! یه لحظه نگاه کردم گوشه مانیتور و دیدم بله ویندوز اکتیو نشده هست!

اومدم اکتیوش کردم و دوباره نصب و آپدیت درایور انجام دادم و بلهههه خلاص شد!!

میگم خوبه همیشه تو تکنولوژی از اطرافیان خودم جلو بودم و میتونستم مشکلات بقیه حل کنم ولی چشمم متن به اون گندگی که ویندوز اورجینال نیست ندید!!


پ ن: با هوش مصنوعی دوست باشید خیلی خوبه رفیق گرمابه و گلستان منن همشون!!

خانواده، خانواده و بازم خانواده

چند روز پیش رفته بودم  کتابخونه مرکزی 

ترجیح دادم مسیر برگشن پیاده بیام و تجدید خاطره ای بشه از قدیما

هرچند با این پای از کار افتاده من کار راحتی نبود و همه داشتن کج  نگام میکردن


وسط راه دیدم نمیتونم و رفتم یه فلافلی قدیمی، گفتم هم استراحتی بکنم هم فلافلی بخورم

داشتم آدمارو نگاه میکردم، دیگه انگار با تنهایی خو گرفتن اکثریت تنها پشت میز نشسته بودن و داشتن غذا میخوردن!

سینما همینطور! خرید هم خیلی دیدم تنها میان ولی بیشتر چندنفریه!

مسافرت ها خیلی دیدم دیگه تنها میرن! 

چی شدی چه اتفاقی افتاده که بشری که اونهمه برای زندگی اجتماعی تلاش کرده بود الان داره باز تنها میشه!


برگشتم خونه!

گفتم یه سر بزنم اینستاگرام ببینم چه خبره!

استوری چند تا از همکلاسی های دوران لیسانس نگاه میکردم

یکی با خانوادش چالوس بودن و اون یکی مشهد! یکی دیگه مدتهاس تو سفره ایرانگردین با شوهرش و  الی آخر

چقد یه خانواده درست و حسابی میتونه تو موفقیت و شادی فرزندانش موثر باشه!

ما زمان مدرسه پنج تا دوست بودیم! اون چهارتا ازدواج کردن! خوشبختانه سه تاشون زندگی خوبی دارن. اینو از دور نمیگما تقریبا از جیک و پیکشون خبر دارم

اما چهارمی! بعد از یه ازدواج اجباری و آوردن یه پسر! دوست شدنهای مکرر با هر قشری حین متاهل بودن! یک شوهر دائم الخمر و معتاد و بدرد نخور!

طلاق گرفت! ولی چون خانواده درست و حسابی و بعبارتی مادر عاقلی نداشت نمیتونست برگرده خونه پدری و شد زن صیغه ای یه نفر که خوب مشخص بود !

نمیدونم الان اوضاع زندگیش چطوره! خبر ندارم ازش !


اما خودم! من فاطمه

آدمی سرشار از تروما که سعی در حل کردنشون داره!

دیر بود ولی فهمیدم که چقد یه خانواده میتونه موثر باشه!

مادر من زن بسیار سرسخت و زورگویی بود و هست!نمیگم مادر بدی بوده نه مادر خوبی بوده ولی حد و توانش در همین حد بوده ! نمیشه ایراد گرفت

هیچ وقت اجازه نداد لذتی ببرم! چیزی که دوس دارم انجام بدم! همیشه شاگرد خوبی بودم ولی بقیه از من بهتر بودن!

با پول تو جیبی هام میرفتم کلاس زبان ! وقتی فهمید تا میخوردم کتکم زد! کسی نبود که پشتشم باششه! بی پدری شاید سخت ترین قسمتش همین بود!

هیچ جا نمیرفت و اجازه نمیداد برم! برا همین الان شدم آدمی که میگن انقد جدی و سخت نباش! با اینکه همه میگن آدم مهربونیم ولی ارتباطی ضعیفم

رفت و آمدی ندارم! دوستی ندارم! خواهر که نداشتم!زن داداشم سرد برخورد میکنه! همخونه ام همینطور!بیشتر آدما باهام سرد برخورد میکنن

 نمیدونم شاید واقعا آدم بدی هستم ولی واقعا تلاش میکنم آزارم به مورچه هم نرسه

هیچ وقت تلفنم به جز مورد کاری زنگ نمیخوره! انقد دیوار بلندی اطراف خودم کشیدم که خودم خسته شدم!

تروماهام انقد زیاده که نمیدونم چطوری و کدومشون تک تک حل کنم! 

سرم تو لاک خودمه، یه دونه دوست بیشتر ندارم که اونم خیلی ازم دوره 


گاهی فکر میکنم  اگر پدرم زنده بودن و بنیان و ستون خانواده باقی مونده بود شاید منم الان دغدغم این نبود که تو این موقعیت چه خاکی باید بریزم تو سرم 

و میتونستم از کسی کمک و راهنمایی بگیرم! تنهایی وحشتناک ترین چیزیه که یه آدم میتونه تجربش کنه

19 تیر

دو روزه وارد 39 سالگی شدیم


روز تولدم  عملا  فرقی با روزای دیگم نداشت!

کسی برا بودنم ذوقی نکرد! کسی اول صبح تبریک نگفت و کسی برام کیک نگرفت و سورپرایزم نکرد


کلی کار و درس رو سرم ریخته! خانم دکتر هم که پیله کرده امسال دانشجوی نمونه بشی! بابا ولم کن توام


انگار اوضاع کار داره بهتر میشه! چون یه دو روزی هست یه تکونی خورده!

انشالا انشالا برگرده به حالت عادی وگرنه من بیچارم الان! هیچی ندارم با کلی هزینه که سر اون اجاره خونه هست!


برم به کارم برسم بخوام حرف بزنم تا صبح مینویسم!


پ ن: جدبدا  سمت درونگرای خودمو کشف کردم! اطرافیان منو  آدم جدی و ساکتی می بینن! بابا به خدا من دلقکم ولی خودمو خوب نشون میدم

رفتن یا نرفتن!

یعنی من دو بار نیت رفتن کردم ! اینا یه کاری کردن نتونم به بلیط خریدن هم برسم


آبان پارسال! همه چی گل و بلبل! صحبتهارو کردیم! قراردادا تنظیم شد ! درخواست ویزا کاری دادم! گفتن یه ماهی حدودا  طول میکشه

منم همه چی ول کردم و رفتم دید و بازدید مثلا خداحافظی ولی کسی نمیدونست !

هر کی ممکن بود دلم براش تنگ بشه رو دیدم و باهاش زمان گذروندم! فقط یه دوستم بود بهش گفتم و کلی زار زدیم!

داشت یه ماه میشد و من منتظر و حتی خونه رو تحویل داده بودم که بووووم افتادن به جون هم

همه چی  ریخت بهم !! چندماهی پاسپورتم موند و به جایی نرسید و رفتم تحویل گرفتم!


بار دوم 

نشستم به یادگیری سختترین زبان دنیا یعنی چینی یا ماندارین! اونم خودخوان

میخواستم بورسیه بگیرم! کلی برنامه ریزی کردم! کنسل نشده ولی دقیقا گند زدن وسط کارا که احتمالا من تا اونموقع نمیرسم!

هعیی! میدونم میدونم


ولی من پرروتر از این حرفام! پولی ندارم برای رفتن! عوضش کلی انگیزه و فعالیت دارم

بیست سال وبلاگ نویسی

حدودا دو هفته دیگه وارد 39 سالگی میشم

این وبلاگ حدودا از سال 84 یعنی زمانی بیست سالم بود ساختم

قبل اون حدود دو سه سال تو بلوگ فا و بلوگ اسپات مینوشتم یعنی حدودا 23 سال!

احتمالا کمتر کسی اینارو یادش باشه.

چندین وبلاگ نوشتم و حذف کردم تا رسیدم به این

بیخیال بابا! اسم جالبی داره !

بابایی حسین بهش پیله کرده بودم یه اسم بگو بزارم رو وبلاگم ، هی من اصرار کردم و هی گفت فاطمه ول کن

آخر سر گفت بیخیال بابا! منم همونو کردم آدرس وبلاگ

فرزاد نیروانا، خانم انار، مامان شاذه، ژیگولو، آقا موشه، نیمکت تنهایی من، دکتر پدرام، مرجان، گیلاسی و .... اوووو چقد آدم! تقریبا از هیچکدوم خبر ندارم! چه دنیا و روزایی بود! هعیی

هر کی یه زمانی گذرش خورد به اینجا بیاد و از خودش خبری بده! دوس دارم بدونم کجایین و چه میکنید!

گاها ندارم

گاها حوصله ندارم

عمدتا پول ندارم

و گرنه میرفتم سفر 

از این خونه فرار میکردم

خونه یعنی آرامس یعنی آسایش

نه که هربار بیایی یکی بالا سرت باشه 

ادا باشعورارو دربیاره و خدای عقده ای ها باشه


خدایا منو نجات بده! خونه گرفتم آرامش داشته باشم شد بلای جونم


درس خوندن مجدد بعد ده سال چی بود آخه نمیدونم این وسط! مقاله ، پایان نامه! کتاب! امتحان! کوفت زهرمارررررررررررر